سوختن وساختن
به ثانیه ها گوش می کنم
و چشمهایم را می بندم و اشک میریزم
چقدر خسته ام
چقدر دلم می خواهد همینجا بین عبور و مرور مدام ماشین ها و مردم دراز بکشم و دنیا را به ایستادن وا دارم
چقدر دلم می خواهد بروم بالا ترین جای شهر بایستم و بلند بلند بخندم...
به خودم و به دردهایی که هیچ درمانی برایشان تجویز نمی کنی...
و چشمهایم را می بندم و اشک میریزم
چقدر خسته ام
چقدر دلم می خواهد همینجا بین عبور و مرور مدام ماشین ها و مردم دراز بکشم و دنیا را به ایستادن وا دارم
چقدر دلم می خواهد بروم بالا ترین جای شهر بایستم و بلند بلند بخندم...
به خودم و به دردهایی که هیچ درمانی برایشان تجویز نمی کنی...
... آه خدایا بیا هر دو دست برداریم تو از ساختن انسان و من از سوختن به پایش
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 15:36 توسط مهدیه اسماعیل نژاد
|